تبليغاتX
دلشده
دلشده



از ته کوچه ی هیچستان ما

نه بوی گلی می آید

نه سکوتی فریاد می شود

به گمانم...

به غمی تازه دچار آمده ایم


ته دلم چیز دیگری می خواهد

نمی دانم آیا از پشت این پنجره

می توان همه چیز را در یک نگاه قاب گرفت

و روی طاقچه خاک گرفته قلبی گذاشت

ای کاش همه چیز به اراده بود

و فرشته ها دل مرا کمتر جا به جا می کردند



 دلشده |


سالهاست
سر روی شانه اش میگذارم و
گریه می کنم
               - شعر را می گویم.
و آدمک های درونم
پشت به پشت
خواب دیده اند
که لای مچالگی کاغذهای خط خطی
دفن شده ام.

 حالا
که هیچکس نمی پرسد
پشت آفرین کدام دیکته شب
خنده ام را جا گذاشته ام،
دیگر چرا
دلم را به اشتیاق نگاهی امن
سگ بدوانم؟!

خسته ام،
و احساسم
همین قدر دستش می رسد
که روی اعصاب آدم ها راه برود!
چقدر دلم  . . .
می خواهد!

خیلی مانده تا بدانی
همان ابتدای هفت سالگی
لبهایم را جا گذاشته ام
و دیگر
« تا هیچ کجای هیچ کجا
توان خندیدنم نیست » . . .



 دلشده |


من این روزها مجنونم....
مجنون آرام و قرار ندارد...!!
ولی در عجبم که این آرام و قرار نداشتن در سکوت نمود می کند
و در کنج تاریک خلوت اطاق کوچکم....

اگر این روزها دلی شکست در میان این جمعیت فوران کرده!!!
بیاد دل شکسته ای کنج تنهایی همیشگی اش باشید.....



 دلشده |

هر کس به طریقی دل ما میشکند!

خدا را شکر،

حوصله مان سر نمیرود.



 دلشده |


ساکت هستیم ...

و این یک نشانه است!


 دلشده |

از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد



 دلشده |


امشب یک آرزو دارم

فرشته ای را خواب ببینم

که دستهایش به عطر یاس آغشته باشد

و چشم هایش در رودخانه ی دل من

زیباترین خیال دنیا را به ساحل برساند

تصویرش را بخاطر می سپارم

فرشته ای که چشم هایش خیال مرا از اشکهایم شناخته است

و نشانی مرا از دستهایم گرفته است!!!


دستهای من کنار پنجره می خوابد...



 دلشده |


در می زنند...
پشت در کسی نیست...
یا هست و آنکه باید باشد نیست...
همین است که دیگر برای باز کردن در شتاب نمی کنم...
آنکه باید بیاید اگر خودش باشد - اگر آمده باشد - می ماند تا برسم...
بقیه هم چه برسم چه نرسم می روند!...



 دلشده |


"کوچه تا انتهای زمین خلوت است

از پشت پرده به کوچه نگاه می کنم."



 دلشده |


بادِ شبانه شادیهای کوچکِ پیش پا افتاده را هم می بیند!...

دعا کنید یا شب تاریک تر شود یا باد حواس پرت!...



 دلشده |


شادی های من هرقدر هم که خورشید باشند
باز ابری تیره و کوچک و خبیث محوشان می کند



 دلشده |


تشنه ام به اندازه یک دریا
نه قطره ای کمتر
خسته ام به پهنه یک ساحل
نه ماسه ای کمتر
پرم از حسرت یک نسیم شرجی
چون بیابان
لبریز از رویای آب و لذت باران



 دلشده |

در سرگردانی این همه حرف برای گفتن
گیج ترین منم که حتی حرفهایم را گم کرده ام
من !! در به در دنبال حرفی هستم برای گفتن
 برای خالی شدن, برای زندگی...
من بی حرف ترین تشنه حرف شده ام


دلم گرفته ...
و بدتر میشود حال دلم
وقتی با حرف نمیشه حرف دل گفت ...



 دلشده |


دلم همیشه پناهنده ی خیال بوده است

این بار هم دست به دامان رویا میشوم

این بار هم دهن کجی میکنم به واقعیت وکنج دنج رویاهایم را دودستی میچسبم

همزاد رویاهای پاییزی ام

دل انگیز میکند وجودت اتاق کوچک خیالم را

اسیر اکسیر نگاهت میشود وجودم

وقتی دستانت گرفته اند تنگ در میان شانه های تنهایم را

گفتی: آسمان شده است نقطه ی عطف نگاهمان

حالا میگویم: آسمان , فقط آسمان میفهمد گرمای آغوشمان را...!




 دلشده |

گم شده ام...
گم شده ام و هر چه می گردم پیدایم نمی شود...
کم کم دارد پلاک خانه مان یادم می رود...
یادت باشد گم که باشی همه ی دستهای دنیا سردند...
و دستهایم دارند سرد می شوند... 
تو اما هنوز اگر دستهایت کمی گرما دارند بیا و پیدایم کن...
بیا و دست کم دنبالم بگرد...



 دلشده |

فکر می کنم .....
فکر می کنم
بعد ...
فکر ام را وارونه می کنم
تمام آنچه بر در و دیوار نهاده ام
سقوط می کند
تنها رویایی می ماند
لبریز از آرامشی که هرگز نداشتم
آرامشی در کنار تو
که هرگز نبوده ایی
آرامشی در کنار تو
که  هنوز نیستی .......


 دلشده |


همیشه هر اتفاقی کم کم اتفاق می افتد



 دلشده |


با اینکه این روزها سخت می گذرد

 روزی خواهم گفت :

"روزهای سخت گریه از یادم برفت"



 دلشده |


من یک خوابگردم٬

خوابگردی که روزها در خواب راه می رود

و شبها در خیال می خوابد



 دلشده |

سجده ي آخر را

بياد تو

گريه كردم

فرشته ها هم.

.

من؛

از بس كه تو خوبي!

فرشته ها اما،

از حسودي!


 دلشده |


انت الذی وسعت کل شیء رحمة و علما

و انت الذی جعلت لکل مخلوق فی نعمک سهما

و انت الذی عفوه اعلی من عقابه

و انت الذی تسعی رحمته امام غضبه

و انت الذی عطاؤه اکثر من منعه*

 

[ای خدا!] تویی که رحمت و علمت همه ی موجودات را در بر گرفته است.

و تو هستی که برای هر یک از آفریده هایت سهمی از نمعت هایت مقرر فرموده ای.

و تویی آن که عفو و بخشش اش از کیفرش برتر است.

و تویی آن که رحمتش بر خشم و غضبش پیشی می گیرد.

و تویی آن که عطایش از منعش بیشتر است.

 


 دلشده |


چه عصر آهسته ی عجیبی!

پاییز همه پارکهای جهان همیشه همینقدر خلوت است.

 



 دلشده |


من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود ؟

کسی نمی داند چه قدر دلم گرفته...
 دلشده |

گوش دارم

فکر

دل  ...

چیزهای زیادی

که مثل هزاران چیزی که ندارم

نمی دانم

     مدیون کسی باشم    یا طلبکار کسی  ...

جای غصه نیست

 بهار

    نزدیک است

 آنقدر نزدیک

که گاهی خیال می کنم

 دارم از آن دور می شوم!
                                          


 دلشده |


پنجره نگاهت را بر واژه های سوزان دلم باز کن

در این روزگار تلخ وارفته هیچ حس قشنگی نیست ساعت بیداری تو باشم

و تمامی دل خستگی هایم را به شمارش ثانیه ها تبدیل کنم

من نشانی نیامدنت را می دانم!!!

و میدانم چگونه قد کشید  این بی وفایی تو در خلوت من

اگر صبح یا غروب اگر شب یا طلوع با تمام سهم دلتنگیم به انتظارت می ماندم

فقط می خواستم تو بفهمی صبر من درست باندازه یک باغ انار است که در بی کسیم جا مانده

دیگر چه فرقی می کند  تنهایی من بهانه باشد یا...

این میهمانی به پایان می رسد

وقت آن رسید که گلبرگهای یاد تو خشکیده شوند در  باغچه به سوگ نشسته من ...


 دلشده |



إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا 
مسلما كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند،

خداوند رحمان محبتى براى آنان در دلها قرار مى‏دهد

سوره مریم


 دلشده |

به جز پنجره آسمان هیچ پنجره ای گشوده نیست

و صدایی که از بام آسمان می آید عاشقانه ترین است



خدایا من با تو پیمانی برای فردایم دارم

میان برگ ها و ساقه های ایزدیت برایم نجوای بیداری بخوان

تا من در بوستان عشق تو قلب یخ زده ام را آرام آرام از خواب بیدار کنم


 دلشده |

جیرینگ جیرینگ ِ از هم گسستن ِ نبات ِ  چای ِ داغ ِ نیمه شبی دلتنگ !



 دلشده |


ای زندگی

 خستگی هایم را به شانه هایت می چسبانم

مرا سراسیمه بیدار نکن

من تو را بایگانی کرده ام

ورق به ورق

تاریخ به تاریخ

بدون شنیدن یک دوستت دارم

 و بدون دیدن آفتاب و بارانی که

 حرفی برای دل سادهء من داشته باشد



باور کن!!!

 با تمام خودم تکثیر شده ام

و تا آخر دنیا فقط  با خودم می روم

این شاهکار نیست؟

من سینه ام را به رگبار بسته ام

شاید که دیگران آرام تر نفس بکشند


 دلشده |
هنوز هم لحظه های تلخ انتظار را جرعه جرعه می نوشم....
پرسه در هیچ و پوچ....
وقتی در دیگری خودت را خلاصه کنی آنچه در خلوت برایت به جا می ماند
مشتی خاطره است و یک بغل دلتنگی.

عزیزی می گوید باورش کن تحقق پیدا می کند
بی خبر است رویاهایم را در کلمه کلمه اش حل کرده ام.

مگر از مرور آنهمه تلخی چیزی بهتر و سرشار تر از باران چشم ها به جا می ماند؟


جاودان من!
فکر می کنم تو همین جوری٬ اتفاقی٬ هزار نام برای خودت انتخاب نکرده ای.
همین جوری٬ تعارفی٬ سایه مهربانی ات را همه جا و بر سر همه  نگسترانیده ای.
همین جوری٬ تصادفی٬ همه را به حرف زدن با خودت دعوت نکرده ای.

الهی٬
الهی تو را با زبان نسیم های همیشه راهی
تو را با زبان پرندگان منتظر
تو را با زبان هر چه هست و نیست می خوانم
پناهم می دهی آیا؟و جوابم می دهی آیا؟

یا من لا یشغله سمع عن سمع .یا اسمع السامعین.

 
 دلشده |